









|
آرتین طلا
فرشته آسمانی ما
|
اولين نوروزت مبارك آرتين شيرين ما سلام گل پسر ماماني ،
يك سال پر از ماجرا پر از لحظه هاي سختي و شادي و بي خوابي و روزهايي كه مريض بودي و روزهايي كه شاد شاد و سلامت بودي همه پشت سرهم اومدن و رفتن و همه شدن خاطره و تجربه براي ما خاطره هايي از كنار تو بودن و خاطراتي كه لحظه به لحظه اش با تمام سختي ها و خوبيهاش فقط توي ذهن ما شادي و نشاط رو زنده مي كنه و وقتي ازشون ياد مي كنيم مي گيم چه خاطرات شيريني توي اين يك سال با تو داشتيم آرتين جونم . حالا كه يك ساله شدي ماماني خيلي خيلي تغيير كردي كارهاي جديدي انجام مي دي . كارهات منظم تر شده از جمله خوابت . راه رفتنت كامل شده . خيلي بهتر ارتباط برقرار مي كني . به حرفاي ما گوش مي دي و خوب متوجه مي شي و متناسب با آنها عكس العمل نشون مي دي .راستي پنجمين مرواريدت هم خودنمايي مي كنه . انشااله كه هر سال كه از بهار عمرت مي گذره همينطور كامل تر بشي و هر روز تجربه اي به تجربه هات افزوده بشه مامان جان . عسلكم امسال اولين نوروزيه كه تو پيش مايي و زندگي سرد و ساكت ما رو پر از شادي و شور و گرما كردي الهي كه هميشه شادباشي عزيز مامان و بابا .
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 12:20 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
همتون بیایییییییییییییییین بیاییییییییییییییییییییییین بیاییییییییییییییییییییییین پای تلویزیون بشیییییییییییینییییییییییییییییید شلوغ نکنییییییییییییییییید عقب بشییییییینید تا همه ببینن حالا ۱.........۲.........۳ ادامه مطلب [ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 10:51 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 14:44 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 14:10 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 9:57 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمیشوی تو خاطره ای هستی ماندگار در دفتر دلم که فراموش نمیشوی امسال عشق تو برای من رنگ و بوی دیگری دارد چون توی آسمون یه ستاره مشترک داریم پرنورترین ستاره شبهای پرستاره ادامه مطلب [ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 14:12 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
گل پسر مامانی سلام ، می دونی چقدر شیطون شدی مامان جان . ببین تو خونه چکار می کنی . لوازم صوتی که از دست شما نداریم . همه خال خالی شده . دسته های مبل رو عین موش می جوی هرچی بهت می گم مامان شوفاژ جیزه می ری دستت رو می چسبونی بهش صبر می کنی تا دستت بسوزه بعد می خندی و خودت هم می گی جیزه . از روروئکت بالا می ری و از یه طرف دیگه اش دولا می شی و بر می گردی . هرچی جلوی آشپزخونه می ذارم که نیای می زنی کنار و می دوی میای توی آشپز خونه . می خوام تو چمدون رو مرتب کنم می دوی میری توش می شینی . خوب آخه قربونت برم شیطونی هم یه حدی داره . ولی خوب عاشق این شیونی هاتم . بازم شیطونی کن تا بیام اینجا برات تعریف کنم . [ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 13:21 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
سلام پسر عزيزم عزيز مامان تازگيها به خوبي مي ايستي و مي ري پشت روروئكت اون رو راه مي بري . اينقدر دوست داري مامان و بابا وقتي نماز مي خونن بياي كنارشون و بشيني نگاهشون كني . هميشه براي نماز خوندن خيالمون راحته آخه هرچقدر گرسنه باشي ، خوابت بياد و ... وقتي ماداريم نماز مي خونيم فقط مي خندي و كنار سجاده ما بازي مي كني و همش به صورت ما نگاه مي كني . گلكم از ميز آينه شعمدانمون خيلي خوشت مياد همش مي ري و پايه اون رو مي گيري بلند مي شي . خيلي خطرناكه مي خوام جاش رو عوض كنم كه خداي نكرده آسيبي بهت نزنه. به محض اينكه ازت غافل مي شيم وسط آشپزخونه هستي وقتي هم كه وارد آشپزخونه مي شي از ته دل مي خندي. گل ناز مامان چند دفعه بود كه وقتي مي بردمت حمام دوست نداشتي توي وان بشيني و همش بلند مي شدي اما اين دفعه آخر كه بردمت حمام اينقدر توي وان بازي كردي كه حسابي خسته شدي و همونجا داشت خوابت مي برد . گل پسر من بازم برات از كارهاي قشنگت مي نويسم و باهات درد دل مي كنم از عكسات هم باز اينجا ميذارم قصه هم برات مي گم . جدول قدو وزنت رو هم برات مي ذارم .
[ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ 9:46 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
آقا خرسه از خواب بيدار شد، گرسنه بود و کم حوصله. دست و صورت نشسته راه افتاد توي جنگل تا براي صبحانه يه چيزي پيدا کنه.
ادامه مطلب [ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 10:2 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
سلام ماماني
گل پسرم ، تازگيها خيلي شيطون و با نمك شدي هزار ماشالله به محض اينكه مي ذارمت زمين شروع مي كني به سرسري كردن عاشق سرسري كردنت هستم ماماني . عاشق كمد هستي . به محض اينكه مي بيني يه كمي در كمد بازه مي دويي و مي ري توش همه وسايلش رو بيرون ميريزي و همونجا ميشيني و باهاشون بازي مي كني كلي هم ذوق مي كني . مثل بل بل هم كه صحبت مي كني دايره لغتت رو ببين ماماني . الان اين كلمه ها رو راحتي تلفظ مي كني . جديدا هم كه نه نه به دايره لغاتت اضافه شده . از وقتي كه وارد دهمين ماه قشنگ زندگيت شدي دستت رو مي گيري به در و ديوار و راه مي ري حدود ۵ روز هم هست كه گاهي دستت رو رها مي كني و مي ايستي.
از روز ۲۴ دي كه روز اربعين بود و خونه ما مراسم ختم انعام بر قرار بود دستت رو رها كردي و دو قدم راه رفتي الهي قربونت برم كه اينقدر زود داري كارهاي جديد ياد مي گيري . اون روز خيلي اذيت شدي از صبح هر كاري مي كردم نمي خوابيدي بعدش هم كه دل درد گرفته بودي و همش گريه مي كردي يكشنبه ۲۵/۱۰/۹۰ [ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 9:36 ] [ ماما و بابا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |